بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

                               در گلستانه

دشت هایی چه فراخ 

کوه هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آمد

من در این آبادی پی چیزی میگشتم

پی خوابی شاید 

پی نوری ریگی لبخندی

پای نیزاری ماندم

باد می آمد گوش دادم:

چه کسی بامن حرف میزد؟

سوسماری لغزید

راه افتادم

یونجه زاری سر راه

بعد جالیز خیار 

بوته هایی گلرنگ 

لب آبی

گیوه هارا کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است

نکند اندوهی سررسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است

هیچ گاوی در کرت

ظهر تابستان است 

سایه ها میدانند

که چه تابستانیست

مهربانی هست سیب هست ایمان هست

آری!

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزیست مثل یک بیشه ی نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم که دلم می خواهد 

بدوم تا ته دشت 

بروم تا سرکوه

دور ها آواییست که مرا می خواند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ