بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

 چه شبهایی با رویای تو خوابیدم

                                                    نفهمیدی

           چه شبهایی که اسم تو رو لبهام بود

                                                   نمیشنیدی

         چه شبهایی که اشکامو به تنهایی نشون دادم

 

        از عمق فاصله آروم واسه تو دست تکون دادم

 

          چه شبهایی با شب گردی

                      شبو تا صبح می بردم

              نبودی ماه جون می داد

                                         نبودی بی تو میمردم

             چه شبهایی دعا کردم یه کم

                 این فاصله کم شه

 

              یه بار دیگه نگاه من تو رویاهات مجسم شه

 

 

     توی این خونه یخ می بست تن سرد سکوت من

 

          چه قدر جای تو خالی بود

                      چه شبهای بدی بودن

    

    گذشتن    عمرو بردن

                             حالا من موندم و  حسرت

 

           چه قدر بی رحمه این دنیا

 

               به این تقدیر بد لعنت...............

به اینم سر بزنید.........

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ با هیچ مپیچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۸ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

دیروز را فراموش کنید ، امروز را کار کنید ، به فردا امیدوار باش .

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٦ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

حیوان به پایش بسته می شود انسان به قولش.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٦ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

کی باورش میشه اینجا ایرانه؟


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٦ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 

 

 

تا میتوانی به همه محبت کن

        و هرگز از محبت کردن دریغ مکن

                      شاید
کسی باشد در این دنیا
 
 
                             که جانش وابسته است
،
به محبت تو.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 

خدایا دستانم را هر چه بالا می آورم به آسمان نمی رسد

 تو که می توانی;

 دستان ناتوانم را بگیر و راهی آسمانم کن...!

                                                                                                    

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 

در سرزمینی زندگی می کنم
که مردمانش همه، شکایت دارند از تنهایی
ولی نمی دانم!
پس;
دلیل این فاصله ها در چیست؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 
سالها پیش در کشور آلمان زن و شوهری زندگی می کردند که آنها صاحب فرزندی نمی شدند. یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر کوچکی در جنگل نظر آنها را به خود جلب کرد.
مرد معتقد بود که نباید به آن بچه ببر نزدیک شد، نظر او این بود که ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر دارد. پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید. خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید و سپس دست همسرش را گرفت و گفت :
عجله کن! ما باید همین الآن سوار اتومبیل مان شویم و از اینجا برویم.
آنها به آپارتمان خود بازگشتند و به این ترتیب ببر کوچک عضوی از اعضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند.
سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.
در گذر ایام مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.
زن با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.
پس تصمیم گرفت، ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسئولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه، ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسئولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.
دوری از ببر برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری، با ببرش وداع کرد.
بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید وقتی زن بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد:
عزیزم من بر گشتم، این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم، و در حین ابراز این جملات مهر آمیز به سرعت در قفس را گشود، آغوشش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.
ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس فضا را پر کرد:
"نه بیا بیرون، بیا بیرون! این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی بعد ازشش روز از غصه دق کرد و مرد. این یک ببر وحشی گرسنه است."
اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی میان آغوش پر محبت زن مثل یک بچه گربه رام و آرام بود!
اگر چه ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود را نمی فهمید اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی که از تفاوت نوع و جنس فراتر رود.
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 
از محبت خارها، گل می شود                  وز محبت سرکه ها، مل می شود.
از محبت تلخ ها، شیرین شود                   وز محبت مسها، زرین شود. 
از محبت دار، تختی می شود                   وز محبت بار، بختی می شود.
از محبت نار، نوری می شود                   وز محبت دیو، حوری می شود.
از محبت سنگ، روغن می شود                بی محبت موم، آهن می شود.
از محبت نیش، نوشی می شود                  وز محبت شیر، موشی می شود.
از محبت مرده، زنده می شود                   وز محبت شاه،بنده می شود...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت…
                            ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

این گل تقدیم به آن که..........

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 

عشق یعنی شب نیایش با خدا
تا طلوع صبح دلتنگی دعا
عشق یعنی آه دیگر پشت آه 
سوز دل را پرکشاندن تا به ماه

عشق یعنی گریه های بی صدا 
چشم خیس دختری دور از نگاه

عشق یعنی لحظه های انتظار 
دل به فردا بستن و روز بهار

عشق یعنی بارش از دیده چو ابر
 بهر دیدار دوباره باز صبر

عشق یعنی بهترین حس نیاز
 
سوی تنها خالق هستی نماز

عشق یعنی این منه دیوانه وار
 کرده ام خود را فدای عشق یار

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 
 
 
 

 

 

عشق یعنی باافق یک دل شدن

یالباسی ازشقایق دوختن

عشق یعنی باوجود خستگی

برسرپروانه دل سوختن

عشق یعنی داستان ناتمام

عشق یعنی کلمه ای بی انتها

عشق یعنی گفتن از احساس موج

درکنارحسرت پروانه ها

عشق یعنی اه سرخ لاله ها

عشق یعنی حرف پنهان درنگاه

عشق یعنی ترجمان یک نفس

عمق سایه روشن دشت پگاه

عشق یعنی قصه یک ارزو

عشق یعنی ابتدای یک غروب

عشق یعنی تکه ای از اسمان

عشق یعنی وصف ریک انسان خوب

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |


 

آموختن را بکار ببند:

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 

 

چقده سخت بدونی

 

اون که میخوایش نمیمونه

 

که دلش یه جای دیگس و

 

همه وجودش مال اونه

 

چه بده برای اونکه

 

جون میدی غریبه باشی

 

بگی میخوام با تو باشم

 

بگه میخوام که نباشی





نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

 

 

میگن هیچ عشقی تو دنیا

 

مثل عشق اولی نیست

 

میگذره یه عمری اما

 

از خیالت رفتنی نیست

 

داغ عشق هیچکی مثل

 

اون که پس میزنتت نیست

 

چه بده تنهاشی وقتی

 

هیچ کسی هم  قدمت نیست

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

تو قتلگاه آرزو عاشق کشی زرنگیه
شیطونک مغزای ما دلداده دورنگیه
دلخوشی های الکی، وعده های دروغکی
عشقاشونم خلاصه شد، تو یک نگاه دزدکی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

کاش ما آدم ها هم این قدر زیبا بودیم.....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

آدم ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی ؛

 

دوست بدار !

کاری که خدا با تو می کند ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

کسی از بخشش فقیر نمیشود.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

پست ترین انسان کسی است
که راز دوران دوستی را به وقت کدورت فاش سازد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

شکسپیر میگه اگه کسی و دوست داری هر چند وقت یک بار بهش یاد اوری کن تا فراموش نکنه قلبی براش می تپه و این یک یاد آوریست

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

سینا یعنی......

یک پرنده ی افسانه ای که مردانی از پارس بر او سوار بودند....

سینا قدرتمند ترین پرنده افسانه ای بعد از سیمرغ است....

البته سیمرغ بعد از سینا آمده...

یعنی سینا در زمان خود پرنده ی بی همتایی بوده است....

سینا نام کوهی بلند در مصر است....

علاوه بر آن سینا نام دانشمند حکیم و دانا است که در قرن چهارم میزیست و نوح بن منصور را را معالجه کرد......

افتخار میکنم به نام پر معنایم.....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

ترجیح میدم در ادامه مطلبم سکوتم را بنویسم....

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ