بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

به دست نوشته های خط خطیم تو ادامه مطلب سر بزنید

پشیمون نمیشید.......


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳٠ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

بدون متن شروع و تمام میکنم....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

فرق عشق با تقدیر چیست؟

 

کاش میفهمیدم...

ولی اوی که جوهر را وسیله نهادن بر ورقی که شیئی برای نقش زنی است آفرید میداند....

شاید بهتر است ما ندانیم....

این است صلاح زندگی هامان.... 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

 

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

 

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

 شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۸ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

قلبمو ببین...........


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

گاهی نداشتن نکته های ساده و مهمی باعث می شود تمام تلاش های ما بیهوده شود وگاهی عمرمان هدر رود.

در هند استاد دانا و زیرکی به شاگردانش آموزش تیر اندازی می داد.

او پرنده چوبی را روی درخت نشاند و گفت:

شاگردانم چه می بینید؟

اولی گفت: درخت و کوه و جویبار.

استاد: تو تیر انداز خوبی نمیشوی.

استاد روبه دومی کرد و گفت:

تو چه می بینی؟

دومی جواب داد:

فقط پرنده.

استاد گفت: تنها کسانی بر ترند که تنها هدف را ببینند.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

سلام با تمام وجود.

بادوستی.

یا هرچه که بشود نامش را عشق نهاد.

شاید گاهی تنهایی های بدون وقفه.

تنهایی من.

تو.

یک خاک بدون باران.

شاید هم کمی.....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط sinamoosavi نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ